اینجا یک ماهان می‌نویسد

تبلیغاتــــ advertising

آخرین مطالب سایت اینجا یک ماهان می‌نویسد


حمایت‌های هوشمندانه از کشاورزی در آفریقا
در انفجار معدن لاویج یک کارگر افغانی کشته شد
خلاصه بازی ذوب آهن - گسترش فولاد
ارزش سهام شرکت‌های تنباکو سقوط کرد

دو برادر سارق لوازم 50 خودروی شمال شهر/ 2 کشته در سقوط خودرو/ استاد در زندان بینی هم‌سلولی‌ اش راشکست/ دانش‌آموز راز قتل مادرش را برملا کرد/ گریه های زن جوان در شب بی ترحم/ 4 مصدوم در آتش سوزی برج 22 طبقه/ ماجرای نامه تهدیدآمیز/ دستگیری دو مرد جوان با هشت شناسنامه!/ کودک در چاه فاضلاب غرق شد/ قتل شوهر سوم با همدستی مرد غریبه

test

هر زمان صحبت از طراحی های اداری می شود ، همه به یاد رنگهای قهوه ای ، کرم و مشکی می افتند با همان مبلمان های منضبط و حال و هوای خشک. اغلب طراحان داخلی اینگونه فضاها نیز ، در تلاشند از این معیار دور نشوند و در طول طراحی آن را حفظ می نمایند.طراحی چهارچوب دارد، اما خلاقیت در آن سقفی ندارد. دست و پای خود را در طراحی نبندید.ذهن خود را رها کنید.خودتان را در فضایی که می خواهید طراحی کنید قرار دهید. نیازهای شما چیست ؟چگونه عملکرد بهتری درآن فضا خواهید داشت؟چه رنگی به شما پویش بالاتری میدهد؟فعالیت های شما در چه بستر حرکتی روان تر خواهد بود؟ کمی ساختار شکنی بد نیست،البته فراموش نکنید این پرواز دادن ذهن ، شما را از کاربری اصلی فضا دور نسازد. ذهن معمارانه خود را تربیت کنید در حیطه ایی که شما برایش تعریف می کنید قدم بزند و خلق کند. برای درک بهتر این مطلب تصاویر قبل و بعد از طراحی یک فضای اداری را مشاهده نمایید تا دریابید چگونه خلاقیت در استفاده از رنگ سبز و بافت چوب، یک فضای قدیمی و سرد را به دفتر کار گرم و دلپذیری بدل نموده

ادامه مقاله دکوراسیون داخلی فضاهای اداری را اینجا بخوانید

درباره نویسنده: شرکت فنی و مهندسی آتیه طراحان تاسیس 1387، در زمینه طراحی و اجرای سازه های معماری، دکوراسیون داخلی، طراحی و اجرای انواع نما، سقف کاذب. سازه های نمایشگاهی و همچنین اجرای تخصصی محصولات ساخت و ساز خشک(کناف) فعالیت دارد. شرکت با تیم طراحی با تجربه و گروه اجرایی متخصص و کار آزموده، همواره در تلاش است، طراحی های خلاقانه و زیبا را همراه با دقیق ترین برآوردها و محاسبات اجرایی هماهنگ نموده و در نهایت اثری را با بالاترین کیفیت ساختاری و بصری به نمایش درآورد. شعار آتیه طراحان همواره صداقت و اعتماد متقابل بوده و میباشد.

آدرس سایت: atidecor.com

 

 

بیرون موزه دستم را ول می‌کند و روی زمین، کنار یکی از لامپ‌های هالوژنی که دور دیوارها تعبیه شده می‌نشیند. می‌روم کنارش و نگاهش می‌کنم. کنجکاوم بدانم داستان چیست؟ اما چیزی نمی‌پرسم. او هم چیزی نمی‌گوید.

 

- بیا بریم دیگه ماهکم! الان دیرمون میشه!

- بابا اینو نیگا شبیه earth ه!

 

پدرسوخته‌ی ستاره‌شناس من! دلم می‌خواهد بچلانمش. می‌گویم:

 

- ای قربونت بشم! بیا یه بوس بده ببینم!

 

سرش را بلند می‌کند و خیلی جدی می‌گوید:

 

- تو بوسات تیغ‌تیغیه ... دوس ندارم!

 

از این که کنفم کرده کمی حالم گرفته شده. با تقلید صدای بچه‌ها و با لحنی دلشکسته می‌گویم:

 

- عه! خب باباها بوساشون تیغ‌تیغیه دیگه! منم وقتی بابام بوسم می‌کرد بوساش تیغ‌تیغی بود ... ولی من دوس داشتم بوساشو! (می‌خواهم خَرش کنم تا بوس بدهد، که ناکام می‌مانم)

بغلش می‌کنم و راه می‌افتیم. می‌پرسد:

 

- توام مگه بابا داری بابا؟

- همه بابا دارن، مامان دارن.

- پس چرا من مامان ندارم؟!

- شما هم مامان داشتی دخترم.

- خب پس مامان کجاس؟

- ...

- مامان کجاس بابا؟

- اینجا نیست عزیزم ...

- کجاس؟

 

می‌مانم چه جوابی بدهم.

 

- توی آسموناس

- یعنی تو Moon ه؟

- نه دخترم توی Moon نیس!

- توی یه Planet دیگه‌اس؟!

- نمی‌دونم. نه.

- ولی moon یک  Rock ه Planet  نیس!

 

هاج و واج مانده‌ام از این اخترشناس کوچکم که هنوز مرگ را نمی‌شناسد، اما میداند که ماه یک تکه سنگ توی آسمان‌هاست و Planet نیست. با ریش چند روزه‌ی تیغ‌تیغی محکم می‌بوسمش و او با نارضایتی توی بغلم دست و پا میزند.

 


امروز موکلی داشتم که شرایط روحی مناسبی نداشت و فکر می‌کرد دنیا برایش به آخر رسیده. خواستم قدری دلداری‌اش بدهم. دو کلمه حرف حساب بزنم که به زندگی برگردد! جعبه دستمال کاغذی را گذاشتم جلویش روی میز، که اشک‌هایش را پاک کند.


بعد گفتم: زندگی ادامه دارد. از زندگی‌ات لذت ببر. جوانی کن. به پشت سرت نگاه نکن. سفر برو، میهمانی برو! کلاس اروتیک برو! اونجا نوار می‌گذارند، بپّر بّپر می‌کنید، دلتان باز می‌شود !یکهو دیدم اشکش بند آمده و چشم‌هایش 4 تا شده! گفت کلاسش خوب است؟! گفتم: بعله خانم! عاااالیه!


بعد از رفتنش همکارم پرسید: جریان این کلاس چه بود؟! همانطور که چای می‌خوردم، گفتم: کلاسش خوب است! ثبت نام کن!


گفت: کلاس اروتیک!؟


زدم روی زانویم و گفتم: یا امام غریب! کلاس ایروبیک! منظورم کلاس ایروبیک بود !


* آیکونِ یه آدم شرمنده و خجل!


 

 

گمان می‌برم شما نیز بارها با عبارت «دختر زیبای گلفروش تجریش» برخورد کرده‌اید (اگر این عبارت را تا به حال ندیده‌اید، در گوگل سرچش کنید تا با سیاهه‌ای از عکس‌ها، مطالب، ویدیوها و مصاحبه‌ها روبرو شوید).

چه چیز این عبارت را اینقدر برای مخاطبان هیجان‌انگیز کرده است؟ خب مشخص است. ما وارثان شعر و مِی و رُخ یار، صنایع ادبی را از سویدای جان دوست داریم.

به مراعات‌نظیر «گُل و دختر زیبا و تجریش» فکر کنید. تجریش زیبا، تجریش نوستالژی، تجریش مراکز خرید. تجریش که تقاطع تمام حَسنات است: سعدآباد و نیاوران و ولیعصر؛ و پُر است از کارگران افغانستانی و میوه‌فروشی، تا ساکنان محله‌های قشنگ، با خانه‌های بهره‌مند از روف‌گاردن. تجریش زیباست. گل زیباست. «رز هلندی» زیباست. دختر زیبا هم که بخواهی، نخواهی، زیباست. چه چیز بهتر از این ترکیب؟

در فیسبوک ذیل عکس‌های این دختر کسی کامنت گذاشته بود «درسته لباساش مارک نیست، اما همین که تمیز لباس می‌پوشه خیلی قشنگه». این نظر چیز دیگری از متن تصاویر این خانم به عبارت «دختر زیبای گلفروش تجریش» اضافه می‌کند که تناسب را به اوج می‌رساند: خوش‌پوشی. خوش‌پوشی هم زیباست. صعود این دختر به صدر اخبار نشان از ذوق ما دارد. ما عاشقان شعر، عاشقان تک‌بیت. چرا از پارادوکس «دختر زیبا و خوش لباس گلفروش» لذت نبریم؟ نه مگر اصل اول تلذذ، جدایی از عادت و مألوفات است؟ ما که عادت کرده‌ایم دستفروش‌ها را با لباس کثیف و مندرس ببینیم، حال از تماشای این متناقض‌نما ارضا می‌شویم. اُه! مای گاد! چه ناز! مثل فیلم‌های هالیوودی. یک دافِ دستفروش.

فردی هم پای عکس‌های این دختر نوشته بود: «امیدوارم یک مرد خوب بیاد ازش گل بخره و عاشقش بشه. نجابت و صداقت، والاترین گوهر یک انسان است». پایان دراماتیک هم زیباست. دختر کثیف و معتاد اگر دستفروشی کند در مولوی، چه اتفاق جدیدی دارد؟ آنِ شاعرانه - سینمایی‌اش کجاست؟! سخنی نو آر، که نو را حلاوتی است دیگر. وجود دستفروش‌ها و ولگردها که عادی‌ست. خب هستند. مزاحم‌های آویزان! تکراری‌های بی‌خلاقیت! مشکل‌شان این است هنوز بلد نیستند قورباغه‌یشان را قورت بدهند، هنوز یاد نگرفته‌اند صنایع ادبی خود را پیدا کنند.

«دختر زیبای گلفروش» به عنوان سخنگوی برند «دختران زیبای گلفروش» - که به زودی شعب متعددی در اقصا نقاط کشور افتتاح خواهد کرد - در مصاحبه‌ای گفته است: «می‌خوام دنیا رو فتح کنم! انرژی این کار رو دارم!»

 


نزدیک ساعت 9 صبح بود که سوار تاکسی شدم. دیرم شده بود و ممکن بود به قرارم نرسم. زیر آینه‌ی تاکسی، یک ساعت دیجیتالی نصب شده بود که ٢:١٧ دقیقه را نشان می‌داد.

 

به راننده گفتم: «ساعتتون خرابه.» راننده گفت: «نه، درسته ... این ساعت به وقت جای دیگه‌س»

 

گفتم: «کجا؟» راننده گفت: «اون سر دنیا»

 

پرسیدم: «ساعت اون سر دنیا رو برای چی میخواین بدونین؟» راننده لبخند زد و گفت: «تا حالا عاشق شدی؟»

 

گفتم: «چطور؟»

 

راننده گفت: «عاشقی اینجوریه دیگه، مثلا همین که من می‌دونم الان اونجایی که اون هست ساعت چنده یه جورایی خوشحالم ... الان اونجا ساعت ٢:٢٠ دقیقه شبه، حتما خوابیده.»

 

به راننده نگاه کردم، به دست‌هایش که فرمان را محکم گرفته بود و به چشم‌هایش که مشکی بود و کنارش چروک داشت. از راننده پرسیدم: «یعنی همین قدر بسه؟»

 

راننده گفت: «بس که نیست ولی عشق همین چیزای کوچولو کوچولوئه ...» موبایلم زنگ زد. دیرم شده بود. به راننده گفتم: «میشه یه کم تندتر برید» راننده گفت: «بله» و تندتر رفت.

 

کوچه‏ ما پر از کوچه بن‏بست بود. معلوم نبود این همه کوچه بن‏بست توی اون کوچه قدیمی چکار می‏کنن. خونه‏ی "پری سامورایی" افتاده بود تَه کوچه فرهاد. بزرگترا می‏گفتن فرهاد آدم بی‏گذشته‏ای بود که توی اون کوچه زندگی می‏کرد. هیچ‏کس بابا ننه‏شو نمی‏شناخت. فامیلیش هم معلوم نبود. اول انقلاب که سرِ همون کوچه تیر خورد، کس و کارشو پیدا نکردن. روی قبرش نوشتن شهید فرهاد و اسم کوچه رو گذاشتن کوچه فرهاد. پری سامورایی و خانواده‏ش همونجا زندگی می‏کردن. توی یه خونه‏ی حیاط‏ دار 60 متری ته کوچه فرهاد.

پری توی بچگی هم‏بازی ما بود. هیچوقت با عروسک ندیدیمش. هیچ‏وقت با دخترای کوچیک کوچه گرمِ خاله‏بازی نشد. با صورت گِرد و موهای دُم اسبیش روی دوچرخه‏ی داداشش سوار می‏شد و دور کوچه اصلی و همه‏ی کوچه‏های بن‏بست می‏چرخید. وقتهایی که ما فوتبال بازی می‏کردیم هم خودشو جا می‏کرد توی بازی. با کله‏شقی برای گرفتن توپ به پَر و پای بقیه می‏پیچید و حرص پسرا رو در می‏آورد. معمولا هم چند تا لگد محکم به ساق پاهاش می‏خورد و با زانوی خراشیده شده و کَف دستهای خونی روونه‏ی خونه می‏شد ولی باز فردا با اصرار خودشو می‏نداخت وسط بازی. اینقدر سماجت کرد که عاقبت همه‏ی پسرای کوچه یادشون رفت با یه دختر طرفند. دیگه کسی به حضورش در بازی‏های پسرونه اعتراضی نمی‏کرد و اگه یه روز پیداش نمیشد، سراغشو می‏گرفتن و بازی اونقدرها به بقیه نمی‏چسبید.

اونوقت‏ها با کلی خطر کردن و داشتن دلِ شیر میشد چهارتا فیلم خارجی اصلی دید. خانواده‏ها ویدئوهای فیلم کوچیک رو با هزار بدبختی، پیچیده شده لای پتو و ملحفه یکی دو روزه اجاره می‏کردن و یه مُشت فیلم بی‏کیفیت هندی و ایرانی و بزن بزن ژاپنی و هنگ‏کونگی رو به طور فشرده در عرض یکی دو شب دورهمی می‏دیدن. من معمولا کم می‏آوردم و بعد از دیدن فیلم سوم یا چهارم خوابم می‏برد ولی بقیه تا صبح پای تلویزیون پلک نمی‏زدن!

پری برای ما فقط پری بود تا وقتی که اولین فیلم سامورائیِ زندگیشو با اون ویدئوهای فیلم کوچیک دید. بعد از اون شد که از فرداش با یه تیکه چوب بلند اومد توی کوچه و به بقیه گفت توی شمشیر بازی حریف نداره و هیشکی نمی‏تونه از پسش بربیاد! پسرا اول جدی نگرفتن ولی وقتی دونه‏دونه مغلوب شدن، خواه‏ناخواه برتری پری رو پذیرفتن و از اون روز به بعد بود که اسمش شد پری سامورایی!

چوب توی دستش مثل باد می‏چرخید و در یه لحظه حریفو خلع سلاح می‏کرد! همه‏ی ما به شدت تمرین می‏کردیم! ساعتها تنهایی و دو به دو با چوب و شمشیرهای پلاستیکی تمرین می‏کردیم و می‏جنگیدیم ولی هیچ‏وقت نتونستیم پری سامورایی رو شکست بدیم. انگار آفریده شده بود برای سامورایی شدن ولی از بد روزگار سر از کوچه فرهاد در آورده بود.

یکم که بزرگتر شدیم، باباش دیگه نذاشت از خونه بیاد بیرون. برای خونواده‏های سنتی اون وقتها خیلی مهم بود که از یه سِنی به بعد، مرزبندی دختر بودن و پسر بودن مشخص بشه. دیگه حتی حق نداشت با مایی که چند سالی رفیق و هم‏بازیش بودیم سلام و علیک کنه. اگه با خانواده‏اش از در خونه میومد بیرون و تصادفی چشمش به یکی از ما توی کوچه می‏افتاد و لبخند دوستانه‏ای، سلامی، نگاهی رد و بدل میشد، ما 4 تا فحش آبدار می‏شنیدیم و در می‏رفتیم و خودش در جا توی کوچه کتک می‏خورد.

14 سالش نشده بود که به زور شوهرش دادن. شوهره به چشم ما عاقله مَرد میومد. هیکلی بود و ریشاشو ستاری زده بود. داداش بزرگ یکی از بچه‏ها، که همیشه‏ی خدا زیر درخت دَم خونه‏ی خودشون نشسته بود و سیگارشو دود می‏کرد و بعضی وقتها همونجور نشسته داور افتخاری بازی‏های ما میشد، شب عروسی پری سامورایی به ماها که غمگین و وا رفته از دور داشتیم بزن و برقص توی خونه‏ی 60 متری ته کوچه فرهاد رو رصد می‏کردیم گفت: این شازده، نمی‏تونه پری رو بکشه توی رختخواب! ما نفهمیدیم چی میگه. برای بچه‏های نسل ما عروسی کردن معنی میداد ولی هنوز معنی تختخوابو نمی‏دونستیم.

فرداش بود که با سر و صدا پری سامورایی رو پس آوردن. با چشای باد کرده و آرایش ماسیده و سر و صورت قرمز ... پیش‏بینی انگار درست بود. پری سامورایی کتک خورده بود و نرفته بود تو رختخواب. دوباره با سلام و صلوات برش گردوندن ولی چند روز بعد همون آش بود و همون کاسه. چند باری رفت و برگشت تا بالاخره رفت و دیگه برنگشت ... شیش ماه بعد جنازه‏شو پس آوردن. توی یکی از دعواها انگار سیلی خورده بود و از پله‏های راه‏پله افتاده بود پایین. سرش کوبیده شده بود به زمین و گردنش شکسته بود.

هیچ‏وقت توی زندگیم به اندازه‏ی روزی که پری سامورایی رو برای خاک کردن می‏بردن گریه نکردم. فکر کنم هیچ کدوم از پسرای رنگ پریده‏ی اون محله‏ی قدیمی توی زندگیشون اینقدر گریه نکرده باشن. توی دو تا مینی‏بوسی که دَم در خونه‏شون برای رفتن به بهشت‏زهرا پارک شده بود، پُر بود از پسرای کوچه اصلی و همه‏ی کوچه‏های بن‏بست. جا به فامیلای خودشون نرسید. با فحش و کتک هم پیاده نشدیم. تا خود بهشت‏زهرا با گریه رفتیم و دیدیم که دارن چطوری روی پری سامورایی خاک می‏ریزن ...

امروز یه دفعه یادش افتادم. پا شدم رفتم کوچه فرهاد تا خونه‏شونو ببینم. دیگه کوچه فرهادی باقی‏ نمونده بود. کوچه اصلی رو نصف کرده بودن و از وسطش اتوبان رَد شد بود. خیلی گشتم که یه آشنای دور پیدا کنم ولی دیگه هیچ‏کسی رو نمی‏شناختم. نشستم روی لبه‏ی جدول جوی. زیر همون درختی که همیشه داور افتخاری‏مون می‏نشست. فقط اون درخت منو می‏شناخت. سیگارمو آتیش زدم و سعی کردم که گریه نکنم ...!

 

 

آرامم!

دارم به‌ خیالِ تو راه می‌روم

به‌ حالِ تو قدم می‌زنم

 

آرامم!

دارم برایِ تو چای می‌ریزم

کم رنگ وُ

استکان باریک

پر رنگ وُ

شکسته قلم

شکسته قلب

دارم برایِ تو قشنگ چای می‌ریزم 

 

آرامم!

دارم برایِ تو خواب می‌بینم

خوابی خوب

خوابی خوش

خوابی پُر از چشم‌هایِ قشنگِ تو!

صدایِ جانَم گفتنِ تووُ

برایِ تو مُردنِ،

من!

 

آرامم!

به‌ خوابی پر از خیلی دوستت دارم! 

پُر از کجا بودی

پر از سلام دلم برایِ تو تنگ شده است

دارم برایِ تو خواب می‌بینم

 

آرامم!

کنارِ تو حرف می‌زنم

چای می‌ریزم

تنَت را بو می‌کنم وُ

لبت را می‌بوسم

دستت را می‌گیرم و به‌سمتِ پاییز قدم می‌زنم وُ

دل، به‌ دریا می‌زنم

می‌ریزم 

وَ به تو سلام می‌کنم

سلام علاقه‌یِ خوبم

علاقه‌ جانِ من

من به خیالِ تو

آرامم.

 

به ‌گاهی لبخند زدن‌هایِ تو

به‌ گاهی سری‌ به‌ من زدن‌هایَت

به هِی به تو سلام دادن و هِی نگاهِ تو را جواب داشتن

آرامم.

 

به دوستت دارم‌ها را،

زیاد

به بیا ببینمت‌ها را،

امید

به خوب عاشقَت بودن وُ

برایِ تو خوب زنده بودن،

آرامم.

 

می‌دانی؛

من سال‌هاست به دوست داشتنِ تو آرامم!

 

* و چقدر امشب دلتنگیِ من عمیق است ...!

 

 

عشق اول من خانم کوچولو در کارتون پسرشجاع بود! نمی‏دانم این سریال کارتنیِ بازپخش شده رو بچه‏های نسل‏های بعدی هم آن را دیده‏اند یا نه! اما اوایل یا اواسط دهه‏ی 70 بازپخش می‏شد و من دیوانه‏ی خانم کوچولو بودم. وقتی با آن دامنِ کوتاه یک وجبی‏اش در کوه و جنگل می‏دوید، من همچین ناخوداگاه شیهه می‏کشیدم و دور اتاق یورتمه می‏رفتم! یادم می‏آید که یک بار شیپورچی و دار و دسته‏اش خانم کوچولو را دزدیده بودند! من داشتم سکته می‏کردم! نفسم بالا نمی‏آمد! کار به باد زدن و آب قند دادن رسید اصلا! چند سال بعد عاشق هوسان‏نیانگ در سریال جنگجویان کوهستان یا همان لین‏چان شدم! هوسان‏نیانگ دروازه‏های جدیدی از کشف زنانگی را به روی من باز کرد! با آن شلوار چسبان مشکی و دو تا شمشیر کوتاهش 6 تا معلق وارو میزد و می‏پرید وسط آدم بدها! جنگ نمی‏کرد لامصب! می‏رقصید انگار ! همچین یک قر می‏داد و 200 نفر می‏افتادند زمین! از همان وقتها بود که فمینیست شدم! اصلا وقتی آن کور و کچل‏های نقش منفی را لَت و پار می‏کرد، حالم خوب می‏شد! با وجود تمام احترامی که برای لین‏چان قائل بودم به او حسودی‏ام می‏شد و اصلا دوست نداشتم با هوسان‏نیانگ تنها جایی بماند و ترجیح می‏دادم که بقیه‏ی دار و دسته‏ی لیان‏شانپو هم باشند! حتی یکبار بازوی لین‏چان زخم شده بود و هوسان‏نیانگ، خیلی با شخصیت نشسته بود کنارش و آستینش را داده بود بالا و بازویش را پانسمان کرد! من در آن صحنه جگرم کباب شد! خدا مرا ببخشد! چند تا فحش ناموسی هم به لین‏چان دادم!

 

از آن زمان هم همیشه دوست دارم یک جایم زخمی بشود و یک خانم محترم برایم پانسمانش کند! می‏گویند کمبودهای دوران کودکی تا همیشه همراه آدم هستند!

 

بعد از آن دیگر هیچ فیلمی از هوسان‏نیانگ ندیدم!  انگار آب شده باشد و رفته باشد تویِ زمین! خیلی دنبال او گشتم ولی پیدایش نکردم. چند شب پیش هم در اینترنت گشتم تا اسم اصلی‏اش را پیدا کنم و ببینم در فیلم و سریال‏های دیگری هم بازی کرده یا نه؟! ولی خب اسمش در تیتراژ سریال به چینی نوشته شده بود و من نمی‏دانستم کدام یکی از اسم‏ها مربوط به اوست. آخر می‏ترسم هوسان نیانگ را ندیده از دنیا بروم. هیچ‏کسی جای او را برای من پُر نکرد. حتی بانو سوسانو در جومونگ! هوسان‏نیانگ یک روشن‏فکر آرمانگرای اهل عمل بود. از آنهایی که حتی اگر آدم را بگیرند بکشند، جزو رزومه‏ی آدم محسوب می‏شود!

 

* این اعترافات ناگفته صرفا جهت همراهی در چالش (+ و +) نگاشه شده!

 

صفحات سایت
i> http://pnuna.avaxblog.com/
  • http://wp-theme.avaxblog.com/
  • http://niushaschool.avaxblog.com/
  • http://miiniikatahamii.avaxblog.com/
  • http://sheydaw-amirhoseiwn.avaxblog.com/
  • http://akhbar-irani.avaxblog.com/
  • http://tanzimekhanevadeh.avaxblog.com/